السيد محسن الأمين ( مترجم : حسين وجدانى )

59

سيره معصومان ( فارسي )

هرگز براى او زيانى نخواهد داشت . تو مرا به كشتن تهديد مىكنى . پس چرا آن مرد لحيانى را به هنگامى كه در بستر خود وى را مشاهده كردى نكشتى ، تا آنجا كه نصر بن حجاج دربارهء تو به سرودن شعر پرداخت : يا للرجال و حادث الازمان * و لسبة تخزي ابا سفيان نبئت عتبة خانه فى عرسه * جبس لئيم الاصل في لحيان من چگونه تو را به بغض و عداوت على ( ع ) ملامت كنم ، در حالى كه او دايى تو وليد را كه از قهرمانان جنگ بدر مىخواندند بكشت ، و همراه با حمزه جد تو عتبه را به قتل رسانيد ؛ و برادرت حنظله را از تو جدا ساخت ؟ و در يك آن او را از ميان برداشت . در اينجا امام مجتبى ( ع ) روى به مغيره كرده ، گفت : اما تو اى مغيره ، شايستهء آن نيستى كه در اين مناظره و امثال آن شركت كنى . مثل تو مثل آن پشه است كه وقتى بر نخلهء خرمايى نشست و هنگام برخاستن به آن نخله گفت : - خود را نگاه دار كه مىخواهم پرواز كنم . نخلهء خرما در جوابش گفت : - من نشستن تو را احساس نكرده‌ام تا براى برخاستن تو خود را نگاه بدارم . از طرفى به خاطر ارتكاب زنا حدّ الهى دربارهء تو مىبايست اجرا مىگشت ، هر چند كه عمر ، از اجراى آن خوددارى كرد . و اين خود باعث مىگردد كه خداوند وى را بازخواست كند . و آنگاه كه از پيامبر خدا ( ص ) پرسيدى ، چنانچه مرد بخواهد زنى را به ازدواج خود درآورد مىتواند ، به وى نگاه كند ؟ آن حضرت در پاسخ تو فرمود : اى مغيره ، چنانچه قصد زنا نداشته باشد مانعى نخواهد داشت . و اين خود مىرساند كه آن حضرت به اين امر واقف بوده است كه تو مردى زناكار هستى . اما فخر و مباهاتى كه شما اى گروه به واسطهء حكومت بر ما روا مىداريد . بدانيد كه خداى تعالى در قرآن كريم مىفرمايد : ( وَ إِذا أَرَدْنا أَن نُهْلِك قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها فَحَق عَلَيْهَا الْقَوْل فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً ) « 1 » ( و ما چون اهل ديارى را بخواهيم هلاك سازيم پيشوايان و متنعمان آن شهر را امر كنيم تا راه فسق و تبه‌كارى و ظلم در آن ديار پيش گيرند و آنجا تنبيه و عقاب لزوم خواهد يافت آنگاه همه را هلاك مىسازيم ) . امام حسن ( ع ) چون سخن بدينجا آورد برخاست لباس خود را بيفشاند . همين كه خواست آنجا را ترك كند ، عمرو بن عاص خود را به وى نزديك ساخته ، دامان آن حضرت را گرفت و رو كرد به معاويه و گفت : تو سخنان او را دربارهء من شنيدى . من از تو مىخواهم حدّ قذف دربارهء او اجرا سازى . معاويه با تندى به عمرو گفت ، او را رها كن . خداوند تو را جزاى خير ندهد . عمرو عاص از آن حضرت دست برداشت . آنگاه معاويه رو به اصحاب خود آورد و گفت : من قبلا به شما اطلاع دادم كه هرگز ياراى معارضهء با حسن بن على را نخواهيد داشت . و شما را از دشنام و ناسزاى به او بازداشتم ؛ اما از گفتار من سرپيچى كرديد . به خدا قسم با رفتن حسن بن على ( ع ) تاريكى سراسر اين خانه را فرا خواهد گرفت . برخيزيد و از

--> ( 1 ) سورهء اسراء آيهء 16